فرضیه فرعی 6- پایین بودن میانگین مربوط به احساس غرور از نتایج تحصیلی 144
محدودیت ها 145
1– محدودیت در منابع و پایان نامه ها 145
2– مشکل اولیه در برآورد میزان جمعیت جامعه آماری 145
3– مشکلات هماهنگی در برگزاری نظر سنجی 146
پیشنهادها 147
1– برگزاری تست عزت نفس کوپر اسمیت در گزینش حوزه علمیه 147
2– اجرای پژوهش های دوره ای بر روی سطوح عزت نفس و پیشرفت تحصیلی در پایه های مختلف 147
فهرست منابع 149
همواره و در تمامی نظام های آموزشی، یکی از اهداف مهم و قابل توجه در عرصه تربیت و تحصیل، پیشرفت تحصیلی است؛ یعنی رشد و تناسب آموخته های فرد با توان و استعدادهای بالقوه او.
پیشرفت تحصیلی در ابعاد مختلف از عوامل و فاکتورهای متعددی تأثیر می پذیرد؛ از جنبه های وراثتی، فردی، خانوادگی، اجتماعی و مانند آن که هر کدام به فراخور جایگاه خود، تأثیر متفاوتی دارند و بالطبع قابل بررسی و مطالعه هستند.
حوزه علمیه نیز به عنوان یک نظام آموزشی ممتاز و بسیار متفاوت با الگوهای کلاسیک و رسمی آموزشی در سطح جهان و با قدمتی بیش از هزار سال، از این قاعده مستثنی نیست؛ یعنی با وجود اختلافات عدیده ای که در میان ارکان، روشها و همچنین الگوهای آموزشی و تربیتی نظام حوزه علمیه و سایر نظام های آموزشی و تربیتی موجود است، با این حال از یک سری اصول کلی و یکسان با آنها تبعیت می کند.
در میان عوامل مختلف مؤثر بر پیشرفت تحصیلی، جایگاه عزت نفس در ابعاد مختلف عمومی، اجتماعی، تحصیلی و خانوادگی قابل توجه و بررسی و از این رو به دغدغه اصلی این پژوهش بدل گشته است و عمده بحث و پرسش در اینجا مطرح می گردد که چه رابطه ای میان عزت نفس طلاب حوزه علمیه قم و پیشرفت تحصیلی آنها وجود دارد؟ بالطبع پاسخ های بدست آمده از رهگذر این پژوهش، مدیران و صاحب نظران تربیتی حوزه را تا حدودی به نقاط قوت و ضعف ساختار آموزشی حوزه های علمیه رهنمون خواهد ساخت. در این میان استفاده از الگوهای تعیین کننده میزان عزت نفس همچون پرسشنامه های معتبر، در این عرصه نقش ویژه ای خواهند داشت. پرسشنامه کوپر اسمیت، یکی از این الگوهای معتبر و آزموده شده در این عرصه است که قابلیت های خود را در عرصه ها و سطوح مختلف به خوبی نشان داده است و قابل اعتماد و اتکا می باشد.
پژوهش ذیل در پی بررسی این سؤال اصلی است که آیا میان عزت نفس طلاب حوزه علمیه قم و پیشرفت تحصیلی آنها رابطه معنا داری وجود دارد؟
در کنار این سؤال اصلی، سؤالات فرعی نیز خود را می نمایانند؛ همچون اینکه آیا میان ابعاد عزت نفس (همچون عزت نفس عمومی، خانوادگی، اجتماعی و تحصیلی) طلاب حوزه علمیه قم و پیشرفت تحصیلی آنان نیز رابطه معناداری وجود دارد؟
با توجه به اختصاصی بودن بحث و پژوهش به حوزه های علمیه و همچنین عملکرد تحصیلی طلاب حوزه های علمیه، پس از پیگیری های صورت گرفته نتایج حاصل شده حاکی از عدم وجود پژوهشی مستقل در این حوزه می باشد شاید از همین منظر پژوهش حاضر نو و دارای اهمیت باشد که تا پیش از این مورد توجه و آزمون قرار نگرفته است. با این حال به نظر می رسید مناسب باشد تجربیات و پیشینه های مشابه در سایر نظام های آموزش مد نظر قرار گیرد تا نتایج آنها به طور اجمالی مد نظر باشد و طبیعتاً نظام آموزشی حوزه های علمیه جزئی از چارچوب نظام آموزشی جمهوری اسلامی ایران و همسو با سیاست های کلان آن خواهد بود. از این رو مروری بر سایر پژوهشهای صورت گرفت در این عرصه خواهیم داشت:
“عزت نفس برای بقا و سلامت روانی انسان حیاتی است. عزت نفس یکی از ملزومات عاطفی زندگی است و بدون آن بسیاری از نیازهای اساسی برآورده نمی شود” [مک کی و فتینگ 1387: 1] از اینرو داشتن عزت نفس برای یک زندگی موفقیت آمیز لازم است.
بی گمان نقش عزت نفس در نظام آموزشی حوزه علمیه و موفقیت تحصیلی، نقشی خاص و بیبدیل است. یک طلبه در روند تحصیلی خود همواره شرایط مختلف و متفاوتی را تجربه می کند. شرایطی که به انحای مختلف در تعلیم و تربیت وی نقش دارند. سیر این مراحل تکاملی تربیتی بدون برخورداری از عزت نفس متناسب، امکان پذیر نیست چه بسا افرادی که با انگیزه و توانمندی های بالا وارد عرصه تعلیم و تربیت حوزه های علمیه می شوند و در اثر نقصان عزت نفس، تحصیل را در نیمه راه رها می کنند و امور غیر مرتبط دیگر می پردازند که به تأیید صاحب نظران این امر بسیار مضر و خطرناک است.
از آنجایی که صنف روحانیت، صنفی ممتاز و تأثیرگذار در جامعه و تربیت نسلهای آینده آن است، بررسی جایگاه عزت نفس در نظام آموزشی حوزه های علمیه و طلاب شاغل به تحصیل در آنها امری حائز اهمیت و قابل توجه است.
با توجه به نقش مهم عزت نفس در پیشرفت تحصیلی در تمام گرایش ها و مقاطع تحصیلی و آموزشی، خصوصاً دروس حوزه های علمیه، انجام پژوهش در موضوع فوق ضروری و مفید فائده است. خصوصاً که با پیگیرهای صورت گرفته در اثنای پژوهش از مراکز ذی ربط همچون معاونت آموزش حوزه علمیه، معاونت تهذیب حوزه علمیه و مرکز مطالعات راهبردی روحانیت که متکفل پژوهش در عرصه آسیب شناسی حوزه های علمیه است، خلأ این پژوهشی مورد تأیید مراکز فوق نیز قرار گرفته است.
بین عزت نفس طلاب حوزه علمیه قم و پیشرفت تحصیلی آنها رابطه معناداری وجود دارد.
طلبه، عزت نفس، پیشرفت تحصیلی، ابعاد عزت نفس،
عزت نفس در واقع ارزیابی مداوم شخص نسبت به ارزشمندی خویشتن [شاملو1390: 144] و درجه تصویب، تأیید، پذیرش و ارزشمندی است که شخص نسبت به خویشتن احساس می کند. [شاملو 1385: 88]
پیشرفت تحصیلی به جلوه ای(نمایی) از جایگاه تحصیلی دانش آموزان اشاره دارد که این جلوه ممکن است بیانگر نمره ای برای یک دوره، میانگین نمرات در دوره ای مربوط به یک موضوع یا میانگین نمرات دوره های مختلف باشد[سیف 1376]
منظور از طلبه، دانش پژوهان علوم دینی هستند[معین1363] که در حوزه علمیه اشتغال به تحصیل دارند.
منظور از عزت نفس در پژوهش حاضر، میزان نمره ای است که فرد در آزمون کوپر اسمیت کسب کرده است.
منظور از پیشرفت تحصیلی در پژوهش حاضر، نمره معدل ترم(یا سال) گذشته طلاب حوزه علمیه می باشد.
منظور از طلبه در پژوهش حاضر، دانش پژوهان علوم دینی هستند که در حوزه علمیه اشتغال به تحصیل دارند.
.
از نظر راجرز، “عزت نفس در واقع ارزیابی مداوم شخص نسبت به ارزشمندی خویشتن است”[شاملو1390: 144].
عزت نفس در واقع “درجه تصویب، تأیید، پذیرش و ارزشمندی است که شخص نسبت به خویشتن احساس می کند. این احساس ممکن است در مقایسه با دیگران باشد و یا مستقل از آنها. احساس ارزش به خویشتن همانند تصویر خویشتن، یک هسته مرکزی ثابت دارد که همواره با یک سلسله احساس ارزشهای پیرامونی، یک مجتمع را تشکیل می دهند.“[شاملو 1385: 88]
دیدگاه برخی روانشناسان دیگر مبین این مسأله است که عزت نفس عبارت است از “احساس ارزشمند بودن. این حس از مجموع افکار، احساسها، عواطف و تجربیاتمان در طول زندگی ناشی میشود: احساس میکنیم که شخصی منفور یا دوست داشتنی هستیم؛ خود را دوست داریم یا نداریم. مجموعه هزاران برداشت، ارزیابی و تجربهای که از خویش داریم باعث میشود که نسبت به خود احساس خوشایند ارزشمند بودن، و یا برعکس احساس ناخوشایند بی کفایتی داشته باشیم” [بین[1]، کلمز[2] و کلارک[3] 1388: 11] در حقیقت عزت نفس نوعی احساس خاص است که از مجموع تفکرات، احساسات، عواطف و تجربیات فرد ایجاد می گردد و به او پیش زمینه فکری خاصی در مورد شخصیت خودش می بخشد. این احساس همواره با نوعی قضاوت و ارزیابی همراه انسان است که در مجموع سازنده دیدگاه وی به خودش می گردد. این احساس طیف وسیعی از احساسات منفی یا مثبت فرد را شامل می شود. همچنین، قضاوت و ارزیابی فرد نسبت به خودش، ناشی از دهها و یا شاید صدها مقایسه مختلف است که در ذهن و روان او و همچنین در اثر احساسات مختلف وی در موقعیتهای متفاوت زندگی در عرصه فردی و اجتماعی تحقق یافته است. اما از دید کسانی مانند براندن،“عزت نفس چیزی به مراتب بیش از احساس خود ارزشمندی است. احساس خودارزشمندی که بسیاری از روان درمانگرها و آموزگاران می خواهند آن را در اشخاص ایجاد و القا کنند به مقایسه، در حکم اتاق انتظار عزت نفس است…. عزت نفس اعتماد به توانایی خود دراندیشیدن است. اعتماد به توانایی خود در کنار آمدن با چالشهای اولیه زندگی. اعتماد به حق خود برای موفق و شاد بودن است. احساس ارزشمند بودن و شایسته بودن است.“[براندن[4] 1389: 24]
“عزت نفس معمولاً به عنوان ارزشیابی شخص از ارزشمندی خویش تعریف میشود افرادی که عزت نفس بالایی دارند خودپذیرا و خود ارزشمند هستند. روانشناسان اجتماعی عزت نفس را ارزیابی مثبت و منفی از خود میدانند به طوری که فرض می شود عزت نفس تا حدودی با ثبات است عزت نفس یا همان خود بزرگواری یکی از خصوصیات مهم واساسی شخصیت هر فردی را تشکیل میدهد.“[شاطرلو،1386]
“عزت نفس یکی از عوامل مهم و اساسی در رشد و شکوفایی انسانهاست که در دهه های اخیر مورد توجه بسیاری از روان شناسان و پژوهشگران امور تربیتی قرار گرفته است. عزت نفس به معنای قضاوت شخص از ارزشمندی خود است و به نگرش فرد از خود دلالت می کند. افراد با بررسی نحوه ی کنار آمدن با استانداردها و ارزشهای مورد نظر خود و مقایسه ی چگونگی عملکرد خود با دیگران به این قضاوت دست می پردازند. عزت نفس چگونگی احساس خود درباره ی خود است و بر همه ی افکار، ادراکات، هیجانات، آرزوها، ارزشها و اهداف شخصی نفوذ دارد و کلید رفتار آدمی می باشد. بنابراین، عزت نفس هسته ی مرکزی ساختارهای روانشناختی فرد است که وی را در برابر اضطراب محافظت نموده و آسایش خاطر وی را فراهم می آورد. عزت نفس نقش محافظت کننده ای در مقابله با فشارهای روانی دارد که از فرد در مقابل وقایع فشار آور منفی زندگی حمایت می کند. فردی که از ارزشمندی بالایی برخوردار است، به راحتی قادر است با تهدیدها و وقایع فشارآور بیرونی بدون تجربه ی برانگیختگی منفی و از هم پاشیدگی سازمان روانی مواجه شود. عزت نفس پائین به عنوان عامل خطر برای پرخاشگری، بزهکاری، سوء مصرف مواد، افسردگی، عملکرد ضعیف تحصیلی، همسر آزاری، کودک آزاری و نظایر آن مشاهده شده است. اخیراً برخی سیاستمداران و مسئولان مدارس پیشنهاد کرده اند که مدارس و دیگر مؤسسات اجتماعی باید برنامه هایی برای ارتقای عزت نفس افراد طراحی کنند. این پیشنهاد بر این فرض استوار است که عزت نفس علت و نه معلول مشکلات اجتماعی است، مستقل از موقعیت های خاص وجود دارد و میتواند با مداخلات خارجی ارزیابی شود. بی تردید عزت نفس یکی از مهمترین و اساسی ترین جنبه های شخصیت و تعیین کننده ویژگیهای رفتاری ما است. توجه به این امر، به ویژه در مورد کودکان دارای نیازهای آموزشی ویژه و نیز کسانی که به آنها آموزش می دهند، از اهمیت خاصی برخوردار است. عزت نفس به مانند یک سرمایه ارزشمند حیاتی از مهمترین عوامل پیشرفت و شکوفایی استعداد و خلاقیت افراد می باشد. افراد دچار ناتوانی، به دلیل نگرشهای منفی والدین، تجارب منفی در برخورد با همسالان عادی و ناکامی های پی در پی در مدرسه به تدریج دلسرد و سرخورده شده و توالی چنین شکست ها و مشکلاتی موجب می شود که آنها نسبت به خود احساس بی ارزشی داشته باشند و در نتیجه این احساس منجر به آسیب در عزت نفس آنها شود“[ولی زاده و همکاران،1387].
“عزت نفس یک شاخص بسیار مهمی در شخصیت افراد است و به مقدار ارزشی که ما به خود نسبت می دهیم و فکر می کنیم دیگران برای ما قائل هستند، گفته می شود. قدمت تاریخی این موضوع به مباحثی که علما و فلاسفه تعلیم و تربیت در گذشته داشته اند برمی گیرد. در طول صد سال گذشته بسیاری از روان شناسان این نظر را پذیرفته اند که انسان دارای یک نیاز به عزت نفس می باشد(آدلر[5] 1390).
بعضی از نظریه پردازان اظهار می دارند که به طور کلی ارزش گذاری نسبت به خویشتن را میتوان عزت نفس نامید.(آلپورت[6]1937، راجرز[7]1959، سالیوان[8]1953، طارن هورنی[9]1937، جیمز[10]1890، مازلو[11]1970). اسمیت هارتر و روزنبرگ، عزت نفس را عنصری از خود پنداره میدانند که به قضاوت ما نسبت به تواناییهای بالقوه و بالفعل دلالت دارد. فردی که عزت نفس بالایی دارد، خود پذیرا و خود ارزشمند است. روانشناسان اجتماعی عزت نفس را ارزیابی مثبت و منفی از خود می دانند. به طور کلی فرض می شود، عزت نفس تا حدودی باثبات است. همچنین عزت نفس به عنوان یک احساس کلی از خود ارزش و کفایت شخصی یا به عنوان احساس عمومی پذیرش خود، خوبی و احترام به خود تعریف می شود(کوپر اسمیت [12]، 1967، وایلی[13] ،1990، شهرآرای، 1387). عزت نفس یا همان خود بزرگواری یکی از خصوصیات مهم و اساسی شخصیت هر فردی را تشکیل می دهد و به طور حتم روی سایر جنبه های شخصی انسان اثر می گذارد و کمبود یا فقدان آن باعث عدم رشد سایر جنبه های شخصیت یا ناموزونی آنها خواهد شد و حتی ممکن است پایه گذار بیماریهای روانی گوناگونی مانند افسردگی، کمرویی و ترس و…شود“[بیابان گرد1372].
به همین دلیل می توان گفت “عزت نفس درجه و ارزشی است که یک فرد برای خود قائل میشود. عزت نفس به منزله بیان تأیید یا عدم تایید فرد نسبت به خویشتن است و نشان می دهد که تا چه اندازه فرد خود را توانا، ارزنده و پر اهمیت می داند و به عبارت دیگر عزت نفس یک تجربه شخصی است که ترجمان آن را می توان در سطح گفتار و در سطح رفتار های معنادار مشاهده کرد. عزت نفس می تواند بالا یا پایین باشد. زمانی که خود ادراک شده و خودآرمانی با یکدیگر همتراز باشند، فرد از عزت نفس بالایی برخوردار است. بر عکس چنانچه خودآرمانی با خود ادراک شده تفاوت فاحش داشته باشد، فرد از عزت نفس پایین برخوردار خواهد بود. هرگاه فرد ارزیابی مثبتی از عملکرد خود داشته باشد، باعث افزایش عزت نفس وی می شود در حالی که فرد اگر ارزیابی منفی از عملکرد خود داشته باشد، عزت نفس او کاهش می یابد جایگاه مهار سلامت باور فرد به این امر است که سلامت وی تا چه حد تحت کنترل عوامل درونی (خود) و یا بیرونی )افراد موثر یا با نفوذ و ساختار اولیه جایگاه مهار سلامت از بخت و اقبال) میباشد. در نظریه یادگیری اجتماعی گفته میشود که یادگیری در فرد بر پایه تقویت های گذشته انجام میشود و طی آن افراد انتظارات خاص و عمومی را در خود شکل می دهند. جایگاه درونی مهار سلامت با آگاهی و نگرش مثبت، وضعیت روانشناختی، رفتارهای بهداشتی و سلامت همراه و همگام می شود. در مقابل، بیشتر منابع بیرونی جایگاه مهار سلامت( به خصوص افراد مؤثر و با نفوذ؛ بخت و اقبال) با رفتارهای بهداشتی منفی و وضعیت روانشناختی ضعیف همراه می شوند.“[مشکی و همکاران، 1387].
“عزت نفس مفهوم روانشناختی بسیار عام و در عین حال بسیار مهم است اما به طور کلی می توان عزت نفس را احساس ارزشمندی شخص تعریف نمود. احساسات و افکار مردم درباره خودشان اغلب بر احساس تجارب روزانه تغییر پذیر است و به طور موقت بر احساس فرد تاثیر می گذارند. البته عزت نفس، بنیادی تر از آن است که افت و خیزهای معمول می توان نوسانات گذرایی بر نحوه احساستشان نسبت به خود ایجاد کند، ولی این تاثیرات بسیار محدودند، بر عکس آنهایی که عزت نفس پایینی دارند افت و خیزهای معمول می تواند زندگی آنها را دگرگون کند. عزت نفس معمولاً به عنوان ارزیابی شخص از ارزشمندی خویش تعریف میشود افرادی که عزت نفس بالایی دارند خودپذیرا و خود ارزشمند هستند. روانشناسان اجتماعی عزت نفس را ارزیابی مثبت و منفی از خود میدانند به طوری که فرض می شود عزت نفس تا حدودی با ثبات است. عزت نفس یا همان احترام به خود یکی از خصوصیات مهم و اساسی شخصیت هر فردی را تشکیل میدهد و به طور حتم روی جنبههای شخصی انسان اثر میگذارد و کمبود یا فقدان آن باعث عدم رشد سایر جنبههای شخصیت به صورت ناهماهنگ خواهد شد و حتی ممکن است باعث پدیدآیی بیماریهای روانی گوناگون مانند افسردگی، کمرویی، پرخاشگری، ترس و… شود.“[بیابانگرد،1372].
در واقع “عزت نفس بالا بستگی به شکلدهی ارزشها و استانداردهای خود والدین دارد همچنین به رفتار سالم بستگی دارد، زمانی که افراد از سلامتی کامل برخوردار باشند ولی عزت نفس بالایی نداشته باشند در رفتار خود عزت نفس پایین نشان میدهند.“[شاطرلو، 1386].
“یکی از مهمترین عواملی که انسان را از سایر حیوانات متمایز می کند آگاهی از خود است، یعنی توانایی تشکیل یک هویت و اختصاص دادن ارزشی به آن. به بیان دیگر این ظرفیت در انسان وجود دارد که تعریف کند کیست و سپس ببیند که آیا آن هویت را دوست دارد یا خیر“[مک کی و فتینگ 1387: 1]عزت نفس در بسیاری از باورها، رفتارها و بینش های فردی و اجتماعی انسان تأثیر مستقیم و قابل ملاحظه ای دارد. انسان برخوردار از عزت نفس، خود را در انجام بسیاری از امور و درتلاش برای رسیدن به اهداف کوتاه مدت و دراز مدت زندگی توانمند و بالنده می داند. از این رو هیچگاه نمیتوان نسبت به آن بی اهمیت بود. “همه افراد صرف نظر از سن، جنسیت، زمینه فرهنگی، جهت و نوع کاری که در زندگی دارند، نیازمند عزت نفس هستند. عزت نفس واقعاً بر همه سطوح زندگی اثر می گذارد. در حقیقت بررسی های گوناگون رانشناسی حاکی از آن است که چنانچه نیاز به عزت نفس ارضا نشود، نیازهای گسترده تر نظیر نیاز به آفریدن، پیشرفت و یا درک استعداد بالقوه، محدود می ماند…. افرادی که احساس خوبی نسبت به خود دارند، معمولاً احساس خوبی نیز به زندگی دارند. آنها می توانند با اطمینان با مشکلات و مسئولیتهای زندگی مواجه شوند و از عهده آن برآیند.” [بین، کلمز و کلارک 1388: 12]
“رفتار فرد تا حد زیادی متأثر از عزت نفسش است. افراد مایلند بر حسب نظری که به خود دارند و بر حسب عزت نفس رفتار کنند. رفتار نیز به نوبه خود معمولاً نظری را که پیش از بروز آن رفتار وجود داشته است، تأیید می کند. این فرایند دوره ای، دیدگاه ها و نگرشهای اساسی را تقویت میکند.”[بابایی 85 : 19]
از سوی دیگر “برای انسان هیچ حکم ارزشی مهمتر از داوری او در مورد خویشتن نیست و ارزیابی شخص از خویشتن، قطعی ترین عامل در رشد روانی اوست. این ارزشیابی تماماً به شیوه قضاوت آگاهانه و صریح، شفاهی یا کتبی یا برشمردن صفات و توصیف حالات نیست، بلکه بصورت احساس می باشد. احساسی که جدا کردن و شناسایی آن مشکل است، زیرا پیوسته توسط انسان تجربه می شود و جزئی از هر احساس دیگر انسانی می باشد و در هر واکنش احساساتی دخیل است. بنابراین تصویری که یک فرد از خویشتن دارد به طور ضمنی در همه واکنشهای ارزشی او تجلی می کند.”[ براندن 1388: 161]
“هنگامی که خودانگاره فرد، مثبت و عزت نفسش زیاد است، احساس می کند که موجودی تواناست و با اطمینان می اندیشد از این رو می کوشد که رفتارش توأم با موفقیت باشد تا بعدها موجب افزایش احساس ارزشمندی شود. از سوی دیگر هنگامی که خودانگاره فرد منفی و عزت نفسش کم است، احساس می کند که موجودی نالایق است و گمان می کند از پس کارها بر نمی آید از این رو فرصتهایی را که می تواند رفتار موفقیت آمیزی ارائه دهد از دست می دهد.“ [بین، کلمز و کلارک 1388: 29]
امیرالمؤمنین 7 در روایتی می فرمایند: “مَن کَرُمَت عَلَیهِ نَفسُهُ لَم یُهِنهَا بِالمَعصِیَهِ کسی که خودش را باکرامت می داند خویش را با گناه خوار و خفیف نمی سازد”[تمیمی 1375: حدیث 8370]
ایشان در وصیت به فرزندش امام حسن مجتبی 7 می فرماید:” أکرِم نَفسَکَ مِن کُلِّ دَنِیَّهٍ و إن سَاقَتکَ إلَی الرَغَائِبِ فَإنَّکَ لَن تَعتَاضَ بِمَا تَبذِلُ مِن نَفسِکَ نفس خویش را عزیز بشمار و به هیچ پستی و دنائتی تن مده گرچه عمل پست تو را به تمنیاتت برساند زیرا هیچ چیز با شرافت برابری نمی کند و[به جای عزت از دست داده] عوضی مانند آن نصیب نخواهد شد.”[نهج البلاغه نامه 31]
در این میان براندن معتقد است که “ارزشیابی شخصی از خویشتن، اثرات برجسته ای در جریان فکری، احساسات، تمایلات، ارزشها و هدفهای وی دارد و کلید فهم رفتار اوست. به منظور شناخت کیفیات روانی انسان و پی بردن به روحیات او باید به طبیعت و میزان حرمت نفس و معیارهای قضاوت وی درباره خویشتن آگاهی یافت.” [براندن 1388 :162]
[1]. Bean
[2]. Clemes
[3]. Clark
[4]. Branden
چکیده
پژوهش حاضر به دنبال مقایسه اثربخشی روش تدریس ساختگرایی وروش تدریس مبتنی بردریافت مفهوم برمیزان عملکرد و پیشرفت تحصیلی وانگیزش پیشرفت دانش آموزان بوده است.جامعه آماری این پژوهش شامل دانش آموزان دخترپایه هفتم دوره متوسطه اول مدارس عادی ناحیه سه شیراز در سال تحصیلی 94-93 که در 28 مدرسه مشغول به تحصیل میباشند،بوده است.نمونه ی آماری شامل 90 نفر،از سه مدرسه و سه کلاس 30 نفره بوده است.نمونه گیری با روش تصادفی خوشه ای چند مرحلهای، انجام شده است. طرح تحقیق، نیمه آزمایشی بادوگروه آزمایشی ازنوع پیش آزمون وپس آزمون با گروه کنترل بوده است. ابزار اندازه گیری،پرسشنامه عملکردتحصیلیEPT ،انگیزش پیشرفت هرمنس وآزمون پیشرفتتحصیلی معلمساخته میباشد.برای تجزیه وتحلیل داده ها ازشاخصهای آمارتوصیفی وآماراستنباطی باتحلیل کوواریانس استفاده شده است.یافته هایآماری نشان میدهد که:1)بین میزان عملکرد تحصیلی و ابعاد آن در گروهی که با روش دریافت مفهوم درس علوم تجربی را دریافت نموده اند نسبت به گروه با روش ساختگرایی وکنترل با روش سنتی تفاوت معنا دار نیست.اما میزان عملکرد تحصیلی در گروه با روش ساختگرایی نسبت به گروه کنترل با روش سنتی تفاوت معنادار است و گروه با روش ساختگرایی از بین ابعاد عملکرد تحصیلی از فقدان کنترل پیامد بیشتر اما به طور کلی از عملکرد تحصیلی پایینتری برخوردارهستند.2)بین میزان پیشرفت تحصیلی درهرسه گروه تفاوت معنادار میباشد.هردوگروه آزمایش نسبت به گروه کنترل، ازپیشرفت تحصیلی بالاتری برخوردارند و گروه ساختگرایی نیز نسبت به گروه دریافت مفهوم از پیشرفت تحصیلی بالاتری برخوردار میباشند..3)بین میزان انگیزش پیشرفت هر سه گروه نسبت به یکدیگر تفاوت معناداری وجود ندارد.
واژههایکلیدی :روشتدریس مبتنی بردریافت مفهوم، ساختگرایی،سنتی،عملکرد تحصیلی، پیشرفت تحصیلی،انگیزشپیشرفت.
فصل اول
کلیات پژوهش
مقدمه
در قرن حاضر پیشرفت سریع علوم و تکنولوژی بشر را به جایی رسانیده است که به طور فزاینده ای نیازمند یادگیری مهارتهای تفکر انتقادی و خلاق در تصمیم گیری های مناسب و حل مسائل پیچیده جامعه است. در یک جامعه انسانی، آموزش و پرورش[1] نقش مهم وکلیدی در پیشرفت جامعه دارد.چرا که آموزش و پرورش کارآ در هر جامعه ای، تضمین کننده ی آینده ی آن جامعه از نظر نیروی کار وفکر خواهد بود و این باعث بالندگی انسانهای آن جامعه می شود. لازمه ی دستیابی به چنین آموزش و پرورشی این است که، همه ی ارکان یک نظام همدل و همصدا، خواهان رشد و ترقی آن باشند و در این مجموعه به جرأت میتوان گفت مهمترین نقش را، معلمان در این ساختار بر عهده خواهند داشت.نقش معلمان در سلامت،سعادت و تعالی جامعه بر کسی پوشیده نیست.معلمان با دانش آموزان ارتباط مستمر دارند و تأثیر گذاری این قشر شاید از همه ی ارکان دیگر نظام آموزشی پایاتر می باشد.ارزش دادن به اندیشه های خلاق و ایجاد کردن انگیزش[2] یادگیری فعال، از خصوصیات معلمان اثربخش است.معلمان باید در فرایند یاددهی-یادگیری دانشآموز محور باشند.به این معنا که شیفتهی خودجوشی فراگیر و تسهیل کننده آموزش باشند. راه یادگیری را آموزش دهند، نه آنکه عرضهکننده یادگیری و یاددادنیها باشند.زیرا که اصولاًدر فرایند یاددهی-یادگیری، فرض عمده بر این است که هر چه میزان فعالیت و مشارکتی دانش آموزان در جریان تدریس بیشتر باشد، تدریس مؤثرتر است(خلیلی ،1382).
معلمان کارآمد، همیشه در ذهن و زندگی دانش آموزان اثری ماندگار خواهند داشت.آشکار است که دانش آموزان هم بدون انگیزش لازم،بهره ای از آموزش
خوب، نمی برند.چنین چیزی را هم می توان در محیطهای آموزشی و هم با توجه به تحقیقات مشاهده کرد.بارها با دانشآموزانی مواجهه شدیم که از لحاظ توانایی و استعداد یادگیری بسیار به هم شبیه هستند اما در پیشرفت تحصیلی تفاوتهای زیادی با یکدیگر دارند.این جنبه از رفتار آدمی به حوزه انگیزش مربوط میشود.(کوهن لوئیز[3]،ترجمه شاکری،1372).
روانشناسان و پژوهشگران در مورد انگیزش انسان به دو نوع انگیزش درونی[4]و انگیزش بیرونی[5] اشاره کردهاند. انگیزش بیرونی با هدف کسب پاداش و اجتناب از تنبیه ارتباط دارد ولی انگیزش درونی با تمایل درونی برای انجام موفقیت آمیز صرف یک تکلیف، مرتبط است.کسی که در مورد خود از احساس کفایت(پیشرفت تحصیلی[6]) و خودمختاری (استقلال[7]).برخوردار است دارای انگیزش درونی است. (پال آرپنتریچ وبیل اچ شانک[8]1964، ترجمه شهرآرای،1390).
از لحاظ پرورشی، انگیزش هم هدف است و هم وسیله. به عنوان هدف،معلمان از دانشآموزان میخواهند که نسبت به موضوعات مختلف علمی و اجتماعی دارای انگیزه باشند.از این رو،تمام برنامه های درسی که برای آنان فعالیتهای مربوط به جنبه های عاطفی در نظر گرفته شده است دارای هدفهای انگیزشی هستند. به عنوان وسیله،انگیزش به صورت آمادگی روانی یک پیشنیاز یادگیری محسوب میشود.اگر دانش آموزان نسبت به درس بیعلاقه باشند(دارای انگیزش سطح پایینی باشند)،به توضیحات معلم در کلاس توجه نخواهند کرد، تکالیف خود را با جدیّت انجام نخواهند داد و بالاخره پیشرفت چندانی نصیب آنها نخواهد شد. اما اگر نسبت به درس علاقهمند باشند(دارای انگیزش سطح بالایی باشند)،هم به توضیحات معلم با دقت گوش خواهند داد، هم تکالیف درسی خود را با جدیّت انجام خواهند داد، هم به دنبال کسب اطلاعات بیشتری در زمینه مطالب درسی خواهند رفت و هم پیشرفت زیادی نصیب آنها خواهد شد.(سیف،1388).
این که کلاس درس را معلم با چه روشی اداره کند تا انگیزش پیشرفت تحصیلی لازم در دانش آموزان ایجاد شود بسیار مهم است.به روش معلم محوری یا دانش آموز محوری و یا تلفیقی از این دو؟ در کلاسهایی که به روش معلم محوری اداره می شود بیشتر بر پیشرفت تحصیلی دانش آموزان (کفایت شخصی)توجه می شود ودر روش دانش آموز محوری اغلب بر استقلال دانش آموزان(خودمختاری) توجه می شود.که تلفیقی متناسب با موضوع درس و شرایط
این مطلب را هم اگر خواستید بخوانید :
یک شهروند حرفهای ترین سارق تهران را به دام انداخت
کلاس از این دو شیوه مفید و مؤثر می باشد. (چریل.ال.اسپاندینگ[9] ،ترجمه نائینیان و بیابانگرد،1388).
کارآیی یک معلم تحت تأثیر عوامل متعددی می باشد که یکی از مهمترین این عوامل را می توان به چگونگی انتقال اطلاعات علمی و آموزشی،مهارتهای فنی و عملی و ارزشهای عاطفی و معنوی به دانش آموزان نام برد که این امر به فرایند تدریس[10] و شیوه ی اجرای مطلوب این فرایند بستگی دارد.روش های تدریس تا آنجا در امر آموزش اهمیت دارد که گروهی از علمای تربیتی،تسلط به روش های تدریس را مهمتر از دانش و اطلاعات علمی معلم دانسته اند.یک معلم با تجربه و آگاه به خوبی می داند که روش تدریس،مجموعه فعالیتهای برنامه ریزی شده است که در نهایت برای یادگیری بهتر به کار میرود.(یغما،1389).
بنابرآنچه گفته شد میتوان گفت،یکی از مهمترین مؤلفهها در این بین،انتخاب روش تدریس مناسب است. چرا که به کارگیری روش تدریس مناسب،بسترهای لازم در رشد قوه تفکر و پرورش روحیه جستجوگری یادگیرندگان را فراهم می سازد و آنها را برای ورود به دنیای پیچیده آماده می کند.آگاهی معلمان از روش های مختلف تدریس این امکان را برای آنها فراهم می کند که در لحظه طلایی آموزش،با به کار بستن مؤثرترین روش تدریس درتجزیه و تحلیل مسائل،فراهم ساختن شرایط و فرصتهای یادگیری به دانش آموزان کمک کند وهمچنین برای تحقق اهداف آموزشی تلاش کنند. بنابراین معلمان بایستی در به کارگیری روش های تدریس متناسب با موضوع و شرایط آموزشی و دانش آموزان دقت نظر داشته باشند تا بتوانند با ایجاد انگیزش پیشرفت و بالا بردن عملکرد تحصیلی[11]و پیشرفت تحصیلی دانش آموزان،آنها را در تفکر خلاقانه،انتقادی و توانایی تعمیم به موقعیتهای مشابه دیگر یاری رسانند. دسته بندیهای متفاوتی از روش های تدریس صورت گرفته است که یکی از رایج ترین و معروفترین دستهبندیهای موجود،تقسیم روشها به فعال و غیر فعال است.(شعبانی،1380).
– روش های تدریس غیر فعال که روش های یک سویه و غیر محوری نیز نامیده می شوند،دانش آموزان را منفعل و معلمان را فعال می کند ودر هنگام تدریس،تعامل اندکی بین معلم و دانش آموزان وجود دارد.این روشها اکتشافی نیستند و به سبب آنکه خسته کنندهاند،معمولاً به تنهایی برای اجرای تدریس مناسب نیستند. معمولاً روش های تدریس غیر فعال در درون روش های فعال قرار می گیرند و بخش کوچکی از تدریس را شامل میشوند.از میان این روشها می توان به پرسش و پاسخ،سخنرانی،روش توضیحی و… اشاره کرد(فضلی خانی،1385).
– روش های تدریس فعال که روش های دو سویه و محوری هم نامیده می شوند،معلم ودانش آموزان را به نحو مطلوب فعال می کند و یاددهی و یادگیری،با ارتباطات دوسویه اتفاق می افتد.در این روشها،مطالب و مفاهیم با فعالیت معلم و دانش آموزان کشف می شود و هر یک از روش های انتخابی،محور تدریس قرار می گیرد.بهعلاوه ممکن است در درون آنها نیز از یک یا چند روش جزیی استفاده شود. این روشها مراحلی دارند و در آنها،تدریس به صورت منظم شروع می شود و تا دریافت مفهوم ادامه می یابد.از میان این روشها می توان به روش های استقرایی، حل مسأله،ایفای نقش،اکتشافی،کاوشگری،بدیعه پردازی،پژوهشآموزی،بارش فکری،ساختنگرایی و دریافت مفهوم و… اشاره کرد.(فضلی خانی،1385).
روش تدریس ساختنگرایی بر این اساس پایه ریزی شده است که معلّمان می توانند از انرژی، تعامل و هم فکری دانش آموزان خود بهره برده و امور درسی را به کمک دانش آموزان سازماندهی کنند. یادگیری با شیوهی که دانش آموزان با خواندن، نوشتن، پژوهش، تجزیه و تحلیل، تفکّر و محاسبه، مراجعه به منابع مختلف و …،اطّلاعات گذشته و حال را به هم پیوند دهند. این روش به دانش آموزان کمک می کند تا انگیزه ی بیشتری داشته باشند.در کلاس های درسی که معلّمان از این روش استفاده می کنند معمولاً دانش آموزان در قالب گروه های کوچک بایاری هم دیگر به یادگیری موضوع مورد نظر و بحث و گفت و گو میپردازند.(امانی طهرانی،1379)
روش تدریس دریافت مفهوم بر اساس شیوه تفکر طراحی شده است که برای تدریس مفاهیم و کمک به دانش آموزان در یادگیری مؤثرتر آنها تدوین شدهاست که از تکنیکهای آن برای ارائه اطلاعات سازمان یافته از میان موضوعات بسیار گسترده به دانشآموزان، در هر مرحله از رشد میتوان استفاده کرد که بهره گیری از الگوی دریافت مفهوم سبب شکیبایی دانش آموزان در تحمل ابهامات می شود و چون به دانش آموزان اجازه داده میشود فرضیه های خود را یادداشت کنند،این یادداشت ها درمرحله آخر می تواند به بیان جریان تفکر دانش آموزان کمک کند .(حاجی اسحاقی،1385).
بیان مسئله
از اهداف و وظایف مهم آموزش و پرورش می توان ایجاد زمینه برای رشد همه جانبه فرد و تربیت انسانهای سالم ،کارآمد و مسئول برای ایفای نقش در زندگی فردی و اجتماعی نام برد.
دانش آموزان یکی از ارکان اساسی نظامآموزشی میباشند که با تربیت صحیح آنها میتوان افراد سالم به جامعه تحویل داد.از کل دانشآموزانی که وارد سیستم آموزش و پرورش میشوند. تعداد اندکی از آنها میتوانند استعدادهای خود را شکوفا کنند و در این عرصه موفق گردند و عملکرد تحصیلی خوبی از خود نشان دهند.عملکرد تحصیلی تحت تاًثیر یکسری عواملی است. یکی از عوامل مهم و اثرگذار بر عملکرد تحصیلی دانش آموزان میتوان انگیزش پیشرفت آنها را نام برد.
افراد دارای انگیزش پیشرفت سطح بالا برای حل مشکلات و رسیدن به موفقیت بسیار کوشا هستند.حتی پس از آنکه در انجام کاری شکست خوردند،از آن دست نمیکشند و تا رسیدن به موفقیت به کوشش ادامه میدهند.”دانش آموزان دارای انگیزش پیشرفت سطح بالا همواره میخواهند موفق بشوند و آن را انتظار میکشند؛ و وقتی که شکست میخورند کوششهای خود را دو برابر می کنند و به فعالیت خود ادامه میدهند”.(اسلاوین[12]،2006 ترجمه،سیدمحمدی،1389).
در پیش بینی پیشرفت تحصیلی،برخی از روانشناسان متغیرهایی همچون انگیزه پیشرفت را از جهاتی مهمتر از هوش و استعداد می دانند.زیرا هوش از سازه های نسبتا ثابت و نسبتا دگرگون ناپذیر است.اما انگیزه پیشرفت را می توان با چاره اندیشی هایی دگرگون ساخت.(مککلند[13]، 1961).
با توجه به اینکه انگیزه پیشرفت تحصیلی متغیری است که از راه مشاهده رفتار یا نمرات درسی دانش آموزان در فضای آموزشی استنباط می شود در این راستا به نظر میرسد یکی از عوامل مؤثر در این امر مهم و نیز عملکرد تحصیلی دانش آموزان، روش تدریس معلم می باشد.
تدریس یکی از ارکان اصلی یک سیستم آموزشی به شمار می رود که کارآیی نظام آموزشی به آن بستگی دارد.اگر محتوای آموزشی با مناسبترین و کار آمدترین روشها تدریس نشوند کارآیی نخواهد داشت.یکی از مشکلات امروز هر سیستم آموزشی عدم اطلاع و آگاهی کافی اغلب معلمان به روشها والگوهای پیشرفته تدریس است.الگوهای تدریس در واقع الگوهای یادگیری هستند.ما با بهره گرفتن از الگوها در حالیکه به شاگردان در کسب اطلاعات، نطرات و مهارتها و راه های تفکروابراز نظرخود کمک می کنیم،نحوه یادگیری را نیز به آنها می آموزیم.(بروس جویس؛ مارشا ویل وامیلی کالهون،[14]ترجمه بهرنگی،1384).
مربیان تعلیم و تربیت به دنبال این هستند که علم و دانش به وسیله خود یادگیرندگان ساخته شود و یادگیری، تنها انتقال معلومات نباشد و دانش آموزان خود در کشف مفاهیم تلاش کنند. به همین منظور روش های تدریس ابداع شد که دراین راستا دانش آموزان را تقویت کند.(همان منبع).
اهداف درس علوم تجربی شامل دست یافتن دانش آموز به مواردیاست از قبیل: همه جانبهگری،رویکرد تلفیقی،تفکر، آگاهی،توانایی،ایجاد ارتباط بین آموزه های علمی و زندگی واقعی و به عبارتی کسب علم مفید،سودمندوهدفدار که بتواند انسانهایی مسؤلیت پذیر،متفکر و خلاق پرورش دهد که به کارگیری روش های تدریس فعال مانند ساختگرایی،دریافت مفهوم و… می تواند در دستیابی به این اهداف بسیار مؤثر باشد. الگوی دریافت مفهوم به منظور کمک به دانش آموزان در یادگیری مؤثرتر مفاهیم و بر اساس مطالعات برونر[15]پیرامون شیوه ی تفکر طراحی گردیده است که این الگو، فرصت تحلیل جریان فکر و رشد شیوه های مؤثر تفکر را برای دانش آموزان فراهم می آورد(آقازاده،1386).
در روش دریافت مفهوم،یاددادن نحوه طبقه بندی کردن،نحوه فکر کردن و چگونگی دریافت مفهوم به دانش آموزان اهمیت دارد و معلم به عنوان حامی و هدایتگر فرضیه های دانش آموزان است به نحوی که از قبل مفاهیم را انتخاب و در نمونههای مثبت و منفی سازمان میدهد و فراگیران را جهت نیل به این مفهوم هدایت می کند. این روش دانش آموزان را قادر به مفهوم سازی پیشرفته،استدلال استقرایی،تسلط وآگاهی به چشم اندازها،تحمل ابهام و حساسیت به استدلال منطقی در ارتباطات مینماید.(شعبانی،1387).
در الگوی ساختگرایی، دانش آموزان طی تلاش برای حل مسایل علمی دایماً فرصت ساماندهی و باز سازی ادراکات خود را دارند و می توانند برای رسیدن به دانش چندین را ه را برنامه ریزی کنند.این الگوی تدریس دانش آموزان را برای تحلیل، تفسیرو پیش بینی ترغیب می کند.(حریر فروش،صادقی،1389).
ساختگرایی،معمولاً به این نظر اشاره دارد که یادگیرندگان خود به ساخت دانش خود اقدام می کنند.بر خلاف رفتارگرایی که معمولاً بر معلمان و کتابهای درسی تأکید میورزند،ساختگرایی به یادگیرندگان فرصت میدهد دانشی را که حایز اهمیت است در نظر آورند.مزیت فلسفه ساختگرایی آن است که هرگاه دانشآموز راهی علمی برای حل مسأله خود بیابد،آن راه حل بخشی از خود وی می شود.اگرفرصتی فراهم آوریم که یادگیرندگان دانش خود را کشف کنند یا آن را بسازند یاد گیرندگانی پرورش خواهیم داد که دارای عملکرد بالا،تفکر انتقادی و یادگیری مادامالعمر خواهند شد.دراین روش با سپردن مسؤولیت به دانش آموزان میتوان باعث تقویت،ترغیب و پذیرش اختیار و ابتکار دانش آموزان گردید.(آقازاده،1386).
به نظر می رسد ضروریست که کاربرد روش تدریس ها ارزیابی گردد تا مشخص شود که اجرای هر یک تا چه حدودی بر انگیزه پیشرفت و عملکرد و پیشرفت تحصیلی دانش آموزان تأثیر گذار است؟سر انجام این پژوهش، می خواهد به پاسخ این سؤالها برسد که 1)میزان اثربخشی دو مورد از روش های تدریس فعال به نام دریافت مفهوم و ساختنگرایی بر میزان انگیزش پیشرفت و عملکرد و پیشرفت تحصیلی در درس علوم تجربی چگونه است؟ 2)آیا بین اثربخشی این دو نوع روش تدریس فعال و روش تدریس سخنرانی که جزء روش های غیر فعال محسوب می شودبر میزان انگیزش پیشرفت و عملکرد و پیشرفت تحصیلی در درس علوم تجربی تفاوت معناداری وجود دارد؟
[1] education
[2] Motivation
[3] Cohen loeez
[4] intrinsic Motivation
[5] Extrinsic Motivation
[6] Scholastic achievement
[7] autonomy(independence)
[8] Alpentrich&Wieel ech shanc
جدول 4-5مقایسه دو گروه زنان مبتلا و زنان غیر مبتلا به لحاظ عواطف منفی 66
جدول 1-4-5مقایسه گروهی در ابعاد عواطف منفی 66
جدول 4-6مقایسه دو گروه زنان مبتلا و زنان غیر مبتلا به لحاظ تصویر بدنی 68
جدول 1-4-6مقایسه گروهی در ابعاد تصویر بدنی 68
جدول 4-7مقایسه دو گروه به لحاظ طرح واره های منفی جنسی 70
جدول 1-4-7مقایسه گروهی در طرح واره های جنسی 70
جدول1-4-8رگرسیون چند گانه عملکرد جنسی و متغیرهای پیش بین 72
جدول2-4-8 مدل رگرسیونی گام به گام بر اساس متغیرهای پیش بین 74
جدول 3-4-8سهم تاثیر متغیرهای وارد شده به مدل در تبیین عملکرد جنسی 74
جدول 1-4-9 مدل رگرسیونی چند گانه برای عملکرد جنسی و (عواطف منفی) 75
جداول تکمیلی 77
|
ک
فهرست نمودارها | |
| عنوان صفحه | |
نمودار 3-4-2توزیع درصد وضعیت عملکرد جنسی در دو گروه زنان مبتلا و زنان غیر مبتلا 58
نمودار 1-4-3توزیع درصد وضعیت شدت عواطف منفی در دو گروه زنان مبتلا و زنان غیر مبتلا 61
نمودار1-4-4مقایسه میانگین ابعاد عملکرد جنسی در دو گروه زنان مبتلا و زنان غیر مبتلا 65
نمودار 1-4-5مقایسه میانگین ابعاد عواطف منفی در دو گروه زنان مبتلا و غیر مبتلا 67
نمودار 1-4-6 مقایسه میانگین ابعاد تصویر بدنی در دو گروه زنان مبتلا و غیر مبتلا 69
نمودار 1-4-7 مقایسه میانگین ابعاد عملکرد جنسی در دو گروه زنان مبتلا و غیر مبتلا 71
فصل اول
کلیات پژوهش
1-1بیان مساله
این مطلب را هم اگر خواستید بخوانید :
امروزه سرطان pestan[1] از شایع ترین بیماری های مختص زنان می باشد که طیف وسیعی از جامعه ما را نیز درگیر خود ساخته است. در کشور ما از هر 10 تا 15 زن، احتمال ابتلای یک زن به سرطان pestan وجود دارد، اما سن بروز سرطان pestan درزنان ایران دست کم یک دهه کمتر اززنان کشورهای توسعه یافته است. میانگین سن تشخیص سرطان pestan درکشورهای غربی 56 سال و در ایران 45سال است (کاویانی، 1388) . سرطان pestan، دومین علت رایج مرگ ناشی از سرطان است (ویچمن[2] و کرویر [3]2008،مور[4] 1992). سرطان pestan یک بیماری به شدت ناهمگن است که در اثر تأثیر متقابل عوامل وراثتی و محیطی ایجاد می شود و به تجمع پیشرونده تغییرات ژنتیک و اپی -ژنتیک در سلولهای سرطان pestan منجر می گردد. بیماری سرطان pestan مانند سایر بیماریهای سرطان 4 مرحله اول تا چهارم دارد،مرحله اول آن کاملا قابل علاج قطعی است،مرحله دوم و سوم،مرحله کلینیکی است که بیمار باید تحت درمانهای خاص و عمدتا جراحی و شیمیدرمانی قرار گیرد؛اما مرحله چهارم زمانی است که بیماری خیلی پیشرفت کرده است و کار زیادی برای آن نمیتوان انجام داد(اقتدار وهمکاران،1388).
ماهیت کلی این بیماری به گونه ای است که هویت و شخصیت زنانه مبتلایان را به خطر می اندازد و آنها را با مسایلی همچون اضطراب، افسردگی، ناامیدی، احساس انزوای اجتماعی، وحشت از واکنش همسر در صورت تأهل، نگرانی درباره ی ازدواج در صورت تجرد، ترس از مرگ و دلهره ی عقیم شدن و … روبه رو می سازد. درد و رنج حاصل از بیماری، نگرانی از آینده اعضای خانواده، ترس از مرگ، عوارض ناشی از درمان بیماری،کاهش میزان عملکردها، اختلال درتصویر ذهنی و مشکلات جنسی از جمله عواملی هستند که بهداشت روانی بیمار مبتلا به سرطان pestan را دچار اختلال می سازند(رمضانی و همکاران،1380).
برای زنان جوان ازدواج، تولید مثل، شغل و تحصیلات از جمله مواردی مهمی هستند که تحت تأثیر سرطان pestan قرار می گیرد. نارسایی تخمدانها ، مونوپوز زودهنگام ناشی از شیمی درمانی و بد شکلی بدن منجر به اختلال در تصویر ذهنی از خود و اختلال در باروری و زندگی زناشویی می گردد،در این میان زنان مسن و ازدواج کرده کیفیت زندگی بهتری را تجربه می نمایند(شوور و همکاران،[5] 1997) .
عوارض فیزیولوژیک جانبی به دنبال سرطان pestan و درمان سبب بروز اختلال در کارکرد جنسی میشوند: رادیو تراپی توأم با عوارض جانبی مانند خستگی ، تهوع ، استفراغ، اسهال و سایر علائم که سبب کاهش حس جنسی می شود(گنز و همکاران،1998). خستگی از جمله عوارض رادیوتراپی است که بر کاهش تمایلات جنسی اثر مستقیم دارد(شوورو همکاران،1997).شیمی درمانی و رادیو تراپی می تواند سبب نارسایی ثانویه تخمدان و ایجاد یائسگی زودرس ، خشکی واژن ، دیس پارونیا و کاهش تمایل جنسی و کاهش دستیابی به ارگاسم ، گرگرفتگی و اختلال خلقی و افزایش عفونتهای ادراری می گردد(انتونیو[6]و ایستون[7]2006).
آسیب های روانی متفاوتی در دوره بیماری و درمان بر کارکرد جنسی زنان مبتلا تاثیر گذار است، همچنین سرطان pestan به عملکرد جنسی و عزت نفس فرد آسیب می رساند. نوع درمانهای جراحی نیز بر عملکرد جنسی در زنان مبتلا به سرطان pestan نقش دارد، ماستکتومی توتال[8] اثر منفی بر اعتماد به نفس می گذارد . محل تومور و سایز و وسعت برداشت pestan طی عمل جراحی بر عملکرد جنسی اثر دارد. به اعتقاد بارنی (۱۹۹۷)۲۶% زنان به دنبال جراحی دچار اختلال عملکرد جنسی می گردند. درمان جراحی حفاظتی pestan(جزئی) در مقایسه با برداشته شدن کامل pestan، تاثیر مستقیم روی فعالیت جنسی ندارد،اما یک تصویر ذهنی مثبت ازبدن ایجاد می کند که می تواند به طور غیرمستقیم روی فعالیت جنسی تاثیر مثبت بگذارد.
طرحواره ها برای معنایی که به واقعه ای میدهند و همچنین برای جهت دهی پاسخ های هیجانی و رفتاری به محرک درونی و بیرونی مسئولیت پذیرند .هرگاه معنای که به واقعه ای داده میشود با واقعیت مطابقت نداشته باشد پاسخ مختل هیجانی رفتاری رخ میدهد(نوبره و گوویا،2008) .
اخیرا برخی از پژوهشگران به اهمیت عوامل وابسته به شناخت در پاسخ جنسی انسان تاکید کرده اند(اندرسن[9] و همکاران 1999؛ بیکر[10] 1993،بارلو[11] 1986؛ کری [12]و همکاران1993؛ هاوتون[13] 1985؛ نوبره[14] و پینتو-جوویا[15]2000،2006، 2008؛ روزن[16] و همکاران 1994؛ اسبورکو[17] و بارلو،1996) و مدل های مفهومی جدید و تکنیک های درمانی را براساس این دیدگاه بسط دادند(به نقل ازنوبره و پینتو گوویا،2009). برخی از مطالعات از جمله نوبره و پینتو-جوویا (2008) به نقش عوامل شناختی و طرحواره ها در رفتار جنسی پرداخته اند.
همانگونه که اشاره شد کارکرد جنسی زنان پس از انجام عمل جراحی pestan و شیمی درمانی دچار اشکال می شود. سوالی که در اینجا مطرح است این است که نقش متغیرهای روانشناختی مانند طرحواره های جنسی، تصویر بدنی و عواطف منفی (اضطراب و افسردگی) در تبیین این بدکارکردی در زنان مبتلا به سرطان چگونه است و آیا روابط این متغیرها با یکدیگر در زنان مبتلا و زنان سالم متفاوت هست یا خیر؟
1-2اهمیت نظری و عملی پژوهش
مطالعه بک ول[18] (۲۰۰۵) نشان داد که 4/13% زنان در طول زندگی خود دچار سرطان pestan می شوند. پژوهش لی ایون[19]( 2001)نشان می دهد از هر ۸ زن یک زن تحت تشخیص و درمان سرطان pestan قرار می گیرد .
سرطان و درمان های آن بر کیفیت زندگی تأثیر می گذارد . بریم[20] (۲۰۰۰) می نویسد بیشتر درمانهای سرطان همراه با سمیت و عوارض جانبی هستند که کیفیت زندگی بیمار را به طور طولانی مدت یا کوتاه مدت به خطر می اندازد.
عملکرد جنسی یکی از ابعاد مهم کیفیت زندگی است ،از آنجا که اغلب تلاش تیم درمان بر پایه حفظ و ادامه زندگی بیمار تمرکز می یابد توجه به زمینه مسائل جنسی از نظر دور می ماند . عملکرد جنسی فرد بر چندین بعد زندگی از جمله ابعاد رفتاری، ارتباط بین فردی ، عوامل بیولوژیکی و روانشناختی تاثیر دارد(روکاتیس[21] و کورلسیس[22]1981).
با توجه به تلاش هایی فراوانی که برای بررسی و شناسایی عوامل مرتبط با کارکرد جنسی زنان مبتلا به سرطان در سطح جهان در حال انجام است و پژوهش هایی هم که در ایران صورت گرفته در محدوده هایی از جمله کیفیت زندگی متمرکز بوده است و با توجه به جمعیت قابل توجه درگیر که خود بیماران ،همسران و خانواده های آنها را شامل می شود ،پژوهش بیشتر در حوزه رفتار های جنسی این رفتار حائز اهمیت می باشد.
بررسی حوزه های جدید در مسایل جنسی مبتلایان به سرطان از جمله بررسی طرحواره های شناختی و پیوند آن با تصویر بدنی به عنوان سازه شناختی در انسان و هم چنین بررسی عواطف منفی (اختلال اضطراب وافسردگی) و بررسی چگونگی پیش بینی کنندگی این متغییر ها برکارکرد جنسی زنان مبتلا می تواند اقدامی جدید در این حوزه باشد. بررسی ابعاد دیگر این مساله به خصوص در حوزه طرحواره شناختی در زمینه جنسی، که پژوهش چندانی در ایران صورت نگرفته می تواند در ارائه راه حل های آتی برای اختلالات جنسی در این جمعیت موثر باشد و بستری را برای انجام پژوهش های بیشتر در این گستره یا گستره های مرتبط فراهم می نماید.
اجرای این پژوهش امکان به کارگیری هر چه بیشتر، درمان های شناختی به منظور تغییر طرحواره های شناختی جنسی نا کارآمد که براساس سوال پژوهش قصد بررسی تاثیرگذاری آن بر کارکرد جنسی را داریم فراهم می کند و امید است با انتشار نتایج حاصل از پژوهش گزینه جدیدی برای پژوهش و درمان اختلالات جنسی در زنان مبتلا در اختیار پژوهشگران قرار گیرد.
1-3 اهداف پژوهش
هدف اصلی:مقایسه ارتباط بین تصویر بدنی، عواطف منفی و طرحواره جنسی با عملکرد جنسی در زنان مبتلا به سرطان pestan و زنان سالم .
هدف فرعی:
1-مقایسه تصویر بدنی در زنان مبتلا به سرطان pestan و زنان سالم.
2-مقایسه طرحواره های جنسی در زنان مبتلا به سرطان pestan و زنان سالم.
3-مقایسه اضطراب در زنان مبتلا به سرطان pestan و زنان سالم
[1] Breast cancer
2 Wiechmann L
3 Kuerer .H.M
4 Moore.K.L
1Schover. L
1Antonio. K
3Estone. N
[8] قطع کامل عضو
[9] Nicholson RI
[10] Baker. A
[11] Barlow. C.L
[12] Carey. T
[13] Hawton. B
ناباروری[1] و مشکلات فردی و اجتماعی ناشی از آن به عنوان یکی از مسایل مهم زوجین است و این امر از آن نظر قابل توجه است که علاوه بر متغیرهای معین زنانه و مردانه مؤثر در ناباروری (آندومتریوز، اختلال در ساختار رحم، علل عفونی، اختلالات غدد درون ریز، تعداد کم اسپرم، فقدان اسپرم، اسپرم دوسر غیر طبیعی)، 10 درصد از متغیرها در تشخیص ناباروری همچنان ناشناخته هستند و پزشکان علی رغم بررسیهای تشخیصی متعدد، قادر به تبیین علت ناباروری نیستند. در این موارد با اینکه در سیستم باروری زوجین ایراد واضحی مشهود نیست، ولی بازهم ناموفق هستند، تأثیر عوامل روانشناختی در این دسته از ناباروریها محتمل میباشد (بهاسین، کرستر و باکر[2]، 1994).
ناباروری به عنوان عدم توانایی بچه دار شدن بعد از یکسال مقاربت بدون محافظت تعریف میشود (اسپیروف و فریتز[3]، 2005؛ به نقل از رازیک، هادی فاراگ و شتا[4]، 2014). ناباروری در واقع یک بحران پیچیده زندگی است که از لحاظ روانشناختی، تهدید کننده و از جنبه هیجانی، ناتوان کننده است و مانند سایر فقدانها، انرژی روانشناختی فرد را که معمولاً باید برای بهرهمندی از زندگی و حل مشکلات صرف شود، تحلیل میبرد (دارمن و دیویس[5]،1991؛ به نقل از کرمی نوری و آخوندی، 1380). کرمی نوری و آخوندی (1380) در پژوهشی نشان دادند که عوامل روانشناختی می تواند در ایجاد ناباروری دخالت داشته باشد و ناباروری می تواند پیامدهای روانشناختی بسیاری را با خود به همراه داشته باشد. نتایج پژوهشی نشان داده است که ناباروری با واکنش های بحرانی اجتماعی و روان شناختی در ارتباط است و آسیب های شدید در زندگی خانوادگی و روابط بین شخصی نشان می دهند (ناصری، 2000). همچنین زنان نابارور آسیب روحی- روانی بیشتر (لی، سان و چااو[6]، 2001) و افسردگی شدیدتری را گزارش می کنند تا آنجا که 10 درصد آنها دچار افکار خودکشی می شوند (فیدو[7]، 2006). در جامعه ما نیز بحران ناباروری پدیدهیی است که با تنش های متعدد روانشناختی و اجتماعی به ویژه برای زنان همراه است و تمام جنبه های زندگی افراد را تحت تأثیر قرار می دهد، از آنجایی که از دیدگاه غالب جامعه بارداری، زایمان، شیردهی و پرورش نوزاد اموری زنانه در نظر گرفته می شوند، در ارتباط با ناباروری نیز زنان بیشتر مورد اتهام قرار می گیرند و استرس زیادی را در ارتباط با ناباروری متحمل می شوند. نگرانی و ترس از مواجهه همسر با این مشکل و هراس فروپاشی کانون زندگی اولین وحشتی است که زن را وا می دارد برای رهایی از بن بست درمانی به هر شیوه ممکن اقدامی انجام دهد. مطالعات انجام شده مبین این مطلبند که ناباروری تأثیرات منفی قابل توجهی بر هویت جنسی آنان خواهد داشت (آتس و آبراهام[8]، 2010). با توجه به نتایج تحقیقات مختلف و پیامدهای روانشناختی ناباروری، این پژوهش با هدف مقایسه دلزدگی زناشویی، روابط صمیمی با همسر و باورهای غیر منطقی در زنان بارور و نابارور انجام گرفت.
1-2- بیان مسئله
ناباروری به عنوان عدم توانایی بچه دار شدن بعد از حداقل یک سال ازدواج بدون استفاده از وسایل پیشگیری اطلاق می شود (بریک[9]، 2007). آمارها با توجه به مراکز کنترل و پیشگیری بیماری ها حاکی است که بیش از 6 میلیون در ایالات متحده از ناباروری رنج می برند (ریچارد و کریستین[10]، 2014). بر پایه گزارش سازمان بهداشت جهانی در حال حاضر به طور تقریبی بیش از هفتاد میلیون زوج نابارور در جهان و بیش از یک و نیم میلیون زوج ایرانی نابارور هستند (پیرنیا، 2008). مطالعات پژوهشی نشان می دهد که ناباروری مشکلات عدیده ای را برای زوجین از جمله برچسب ناباروری (دونکور و سندال[11]، 2007)، کاهش عزت نفس (ویکل، گیدرون و شینر[12]، 2004)، بروز و تشدید افسردگی (ولگستن و همکاران[13]، 2010)، کاهش کیفیت زندگی (اونات و بجی[14] 2012)، ناسازگاری های روانشناختی، ناسازگاری های زناشویی و آسیب در روابط جنسی (پیترسون و ایفرت[15]، 2011) ایجاد می کند. ناباروری به عنوان یک بحران پیچیده زندگی است که از لحاظ روانشناختی، تهدید کننده و از جنبه هیجانی، ناتوان کننده است (نیکبخت، کریمی و بهرامی،1390) و اگر چه زن و شوهر هر دو بحران ناباروری را تجربه می کنند، ولی بررسی ها نشان می دهد که اثرات روانشناختی منفی ناباروری برای زنان در مقایسه با مردان بیشتر است و به طور کلی مطالعات انجام شده، ناباروری را به عنوان یک تجربه ناگوار خصوصاً برای زنان معرفی می کند (بگشاو و تایلور[16]، 2003)، که باعث می شود در معرض آسیب های روانی و شخصیتی قرار بگیرند (ابی، اوناه و اوکافار[17]، 2009). در واقع باردار شدن برای بسیاری از زوج ها مرحله ای مهم و ناتوانی در باردار شدن به معنی فشار و رنج و درد خواهد بود و بررسی اثرات آن یک چالش حقیقی را نشان میدهد (راسکانو و ولادیکا[18]، 2012). گریل[19] (1994؛ به نقل از نیلفروشان و همکاران، 1384) نیز در مطالعه فراتحلیلی خود به این نتیجه رسید که تجربه ناباروری در ابعاد بافت اجتماعی، تمرکز بر نقش جنسی، ساختار خانواده و رابطه زوج، تکنولوژی باروری، کنترل بر زندگی، نگرش نسبت به آینده و روابط بین فردی قابل بررسی است؛ که در این پژوهش نیز بعضی از این ابعاد مانند دلزدگی زناشویی[20] و روابط صمیمی با همسر[21] که در بعد ساختار خانواده و رابطه زوج قرار میگیرد و باورهای غیر منطقی[22] که مربوط به نگرش و باورهای فرد نسبت به ناباروری است، مورد بررسی قرار گرفته است. دلزدگی در زوجین یک روند تدریجی است که طی آن صمیمیت و عشق به تدریج رنگ باخته و به همراه آن خستگی عمومی عارض می شود. بنابر تعریف دلزدگی یک حالت خستگی و از پا افتادن جسمی، عاطفی و روانی است که نتیجه درگیرهای طولانی مدت در موقعیت هایی است که افراد از نظر عاطفی و احساسی مطالبات زیادی دارند (آیالا مالاچ[23]، 2004؛ آیالا مالاچ، 2003). از پا افتادن جسمی یا فرسودگی بدنی ناشی از دلزدگی به صورت خستگی مزمن بروز می کند که با خواب رفع نمی شود. در خصوص از پا افتادن عاطفی نیز مبتلایان به دلزدگی مدام آزرده و دلسردند. از پا افتادگی روانی ناشی از دلزدگی نیز معمولاً به صورت کاهش خودباوری و منفی گری نسبت به روابط، به خصوص رابطه با همسر رخ می دهد. دروسدزول و اسکرزپولس[24] (2009) در پژوهشی در اتریش نشان دادند که روابط زناشویی زنان نازا نسبت به زنان بارور کمتر است و آنها بیشتر دچار اختلال در روابط زناشویی می شوند. نیکبخت و همکاران (1390) در یک پژوهش مقطعی نشان دادند که میزان دلزدگی زناشویی زنان نابارور از زنان بارور بیشتر بوده است. بر اساس نتایج پژوهش ها تجربه استرس زای ناباروری با طیف گسترده آسیب های روانشناختی، اختلالات کارکرد جنسی و مشکلات زناشویی ارتباط دارد (نیکبخت و همکاران، 1390؛ ابوالقاسمی، رجبی، شیخی، کیامرثی و صدرالممالکی، 2013).
در ازدواج های موفق تبادل و ارضای متقابل نیازهای صمیمیت زوجین در حد قابل قبول و انتظار موجب تحکیم روابط محبت آمیز بین آنها می شود، تا آنجا که می توان گفت یکی از اصول در ازدواج های موفق، ایجاد صمیمیت زوجین[25] است (وولگستونگ، وانبرگ، اکسلیوس و لاندکویست[26]، 2010). در واقع صمیمیت دارای ابعاد عاطفی، روانشناختی، عقلانی، جنسی، جسمانی، معنوی، زیبایی شناختی، اجتماعی و تفریحی است (دامس[27]، 2000) و زمینه بنیادی را در
جهت رضایت و نارضایتی فرد از زندگی موجب می شود، چرا که تعهد زوجین برای رابطه را استحکام می بخشد و به طور مثبت با سعادت و سازگاری زناشویی همراه است (پاپاگیورگیو و ولز[28]، 2004). به طور کلی صمیمیت در روابط زناشویی، به صورت الگوی رفتاری بسیار مهمی مفهوم سازی شده است که جنبه های عاطفی- هیجانی و اجتماعی نیرومندی دارد و بر پایه پذیرش، رضایت خاطر و عشق شکل می گیرد (تن هوتن، 2007). نتایج پژوهش وولگستونگ و همکاران (2010) نشان داده است که زنان ناباروری که تحت تأثیر آثار منفی ناباروری هستند، ممکن است دچار مشکل در صمیمیت زناشویی خود شوند. بگموآراس[29](2010) در پژوهش خود نشان داد که ناباروری فرایندی استرس زا برای زنان است و موجب اضطراب و در نتیجه تعارضات زناشویی می شود. البرز (2011) نیز در پژوهش خود نشان داد که مشکل تعارضات زناشویی در زنان نابارور به طور معنی داری بیش از سایر زنان است. همچنین نتایج پژوهشی حاکی از افزایش صمیمیت زناشویی در جامعه زنان بارور بوده است (باقریان، 2010؛ اسفند آبادی، 2012).
همانطور که نتایج نشان داده است ناباروری پیامدهای روانشناختی بسیاری دارد (ابی و همکاران، 2009). یکی دیگر از این پیامدها عقاید و باورهای غیر منطقی است. منظور از باورهای غیر منطقی آن دسته از ارزش ها و هنجارهایی است که ممکن است افراد در زندگی فرا گیرند و به طور اساسی واقع گرایانه و متداول نباشد. این عقاید غیر منطقی می تواند به ایجاد مشکلات روان شناختی و هیجانی منجر شود (گلی، احمدی و گلی، 1391). تفکر غیر منطقی در بسیاری از موارد، موجب کاهش عملکردهای روان شناختی و عاطفی می شود (فیکیس و همکاران[30] ، 2003). به عقیده بک[31] (1976؛ به نقل از به نقل از هنرپروران، قادری، تقوا و زندی قشقایی، 1391) مشکلات عاطفی و رفتاری از تحریف واقعیت بر اساس فرض ها و منطق معیوب ناشی می شوند. این نوع ارزیابی های تحریف شده به هیجان های خاصی منجر می شوند. بنابراین پاسخ های هیجانی فرد با ارزیابی تحریف شده خود و نه با واقعیت هماهنگ است (گوردن و پائول[32]، 2008). وقتی یک رویداد یا واقعه ناراحت کننده برای ما اتفاق می افتد، خود آن رویداد ما را ناراحت یا مضطرب نمی کند، بلکه برداشت ما از آن رویداد است که منجر به اضطراب و ناراحتی ما می شود (اسمیت[33]، 2000؛ به نقل از هنرپروران و همکاران، 1391). موسوی نیک و باساواراجاپا[34] (2012) در پژوهشی نشان دادند که زنان نابارور باورهای غیرمنطقی و افسردگی در در سطح بالایی قرار دارند.
نتایج پژوهش نشان می دهد خطاهای شناختی به علت نبود فرزند به نوبه خود سبب احساس فرسودگی و خستگی، ارتباط نامناسب با همسر و کاهش علاقه، محبت، محبت و خشنودی از فعالیت جنسی می شود (خایاتا، رایزک، حسن، غزال- ایود و اسد[35]، 2003). فیکیس و همکاران (2003) در مطالعه خود به
این مطلب را هم اگر خواستید بخوانید :
بایگانیهای فناوری - سبز اندیشان کارون -تجربه هایی برای فردای بهتر
این نتیجه رسیدند که باورهای غیر منطقی نسبت به فرزندار شدن می تواند منجر به افزایش مشکلات عاطفی و روانشناختی شود و نیز بیماران با سطوح بالای باورهای غیر منطقی در خطر کاهش کیفیت زندگی می باشند. نتایج مطالعه ای در تبریز نشان داد، در خانم های نابارور با باورهای غیر منطقی بیشتر نسبت به فرزندار شدن، افسردگی بیشتر است (فرزادی و قاسم زاده، 2008). گلی و همکاران (1391) در پژوهش خود نشان دادند که وجود باورهای غیر منطقی در زنان نابارور باعث کاهش کیفیت زندگی آنان می شود و نتایج آنها بیانگر سطوح بالای باورهای غیر منطقی خانم های نابارور و نیاز به داشتن فرزند به منظور شاد زیستن می باشد. رید، کاریر، بوچر، وایتلی، بوند و ذلکویتز[36] (2014) در پژوهش خود نشان دادند که بعضی از زوجهای نابارور به علت نگرش منفی نسبت به مشاوره روانی از خدمات پشتیبانی روانشناختی ناباروری اطلاعاتی ندارند.
با وجود این که مطالعات مختلف اهمیت ارتباط مسائل جسمی- روانی و ناباروری را نشان دادهاند؛ ولی هنوز جنبه های گوناگون ناباروری در هالهای از ابهام قرار دارد و با توجه به تمام موارد ذکر شده در مورد مشکلات مربوط به ناباروری، پژوهش حاضر درصدد آن است که به این سؤال اساسی پاسخ دهد که آیا بین دلزدگی زناشویی، روابط صمیمی با همسر و باورهای غیر منطقی در زنان بارور و نابارور تفاوت معناداری وجود دارد؟
[1] . Infertility
[2] . Bhasin, Kretser & Baker
[3] . Speroff & Fritz
[4] . Razik, Hady Farag & Sheta
[5] . Darman & Divis
[6] . Lee, Sun & Chao
[7] . Fido
[8] . Oats & Abraham
[9] . Berek
[10] . Richard & Kristin
[11] . Donkor & Sandall
[12] . Cwikel, Gidron & Shiner
[13] . Volgsten & et al
[14] . Onat & Beji
[15] . Peterson & Efert
[16] . Bagshawe &Taylor
[17] . Obi, Onah & Okafar
[18] . Rascanu & Vladica
[19] . Greil
[20] . Couple Burnout
[21] . marital intimacy
[22] . Irrational Beliefs
[23] . Ayala Malach
[24] . Drosdzol & Skrzpulec
[25] . marital intimacy
[26] . Volgston, Vanberg, Ekselius & Lundkvist
[27] . Dahms
کلیات تحقیق
در بین تمامی نهادها ، سازمان ها و موسسات اجتماعی ، خانواده مهم ترین ، ارزشمند ترن و اثربخش ترین، تاثیرها را داراست . خانواده طبیعی ترین واحد تولید مثل و فراگیرترین واحد اجتماعی به شمار می آید .زیرا همه اعضای جامعه را در بر می گیرد . خانواده دارای اهمیت تربیتی و اجتماعی است . افراد از سوی خانواده گام به عرصه هستی می نهند. جامعه از تشکل افراد هستی، قوام می یابد و از آن رو که نهاد خانواده مولد نیروی انسانی و معبرِسایر نهادهای اجتماعی است از ارکان عمده و نهاد های اصلی هر جامعه به شمار می رود (نوابی نژاد، 1381).
خانوده کانون اصلی هنجار ها ، سنت ها و ارزش های اجتماعی و نیز شالوده استمرار پیوندهای اجتماعی و روابط خویشاوندی و کانونی در جهت بروز و ظهور عواطف انسانی و مکانی برای پروش اجتماعی کودک است.خانواده نظامی است که عملکرد آن از طریق الگوی مراوده ای صورت می گیرد . همین الگو های مراوده ای ، تارهای نامرئی توقعات مکملی را تشکیل می دهد که نظم دهنده بسیاری از اوضاع و شرایط خانواده است (مینوچین[1] ، 1974).
ستوده[2](1999) ، کاپلان[3] ، کیران[4] و همکاران(2007) و شاملو[5](1999) معتقدند فقدان خانواده سالم سبب می شود کودکان خانواده از بسیاری از تجارب مفید و یادگیری های سالم محروم شده و وجود نشانه های متعدد روانی در این خانواده ها می تواند تغییراتی را در رفتار کودکان ایجاد نموده و موجب بروز مشکلاتی از قبیل افسردگی ، اختلال روانی ، مشکلات هیجانی ، بزهکاری و رفتار های ضد اجتماعی فراهم نماید لذا بالا بودن میزان افسردگی در نمونه های تحت سرپرستی بهزیستی با یافته های محققین ذکر شده هماهنگ می باشد.
کودکانی تحت سرپرستی سازمان های دولتی و خصوصی نگهداری کودکان هستند،که به هر علتی به طور دائم و یا موقت سرپرست خود را از دست داده اند و با معرفی به مقام قضایی به سازمانی به نام بهزیستی سپرده می شوند (اصلی پور وکافی ،1388، ص 6).
مطالعات نشان می دهند کودکانی که بخش اول زندگی شان را در پرورشگاه یا خانواده های نامناسب می گذرانند ، عمدتا از محیط های حمایت کننده محروم هستند و بیشتر در معرض خطر مشکلات رفتاری شامل :بیش فعالی ، پرخاشگری ، رفتار های ضد اجتماعی و مشکلات هیجانی مانند اضطراب، افسردگی و عدم تنظیم هیجانی و مشکلات جسمانی مانند کم خونی ، اختلالات دهان و دندان و مشکلات پوستی قرار دارد ( کیل[6] ، 2012، لومن[7] و گونار[8]، 2010، الیس[9] و فیشر[10]، 2004، مکلین[11] ، 2003، صدیقی ، تمانی فر و دشتیان ، 1391، بگیان ، درتاج و محمد امینی ، 1391، و کیلیان ، عرب سلمانی و کرامت ، 1390، بیات ، نظری ، شاهسواری ، میری و نادری فر ، 1389) .
دلبستگی[12] یکی از عوامل مهم و تاثیر گزاری است که در طی دوران رشد نوزاد باید خانواده ها و جوامع آن را مورد توجه قرار دهند با توجه به اینکه نوع سبک دلبستگی در شکل گیری شخصیت و نوع رفتار افراد موثر می باشد و تمام رفتار های آینده و بزرگسالی را تحت تاثیر قرار می دهد نوع سبک دلبستگی در چگونگی شکل گیری و کنترل و ابراز هیجان ها موثر می باشد سبک دلبستگی که اولین بار توسط بالبی مطرح شد به پیوند عاطفی نوزاد و مادر در سال های اولیه نوزاد تاکید دارد و نشان می دهد که چگونگی سامانه احساسات و رفتار های دلبستگی ، ماهیت تصورات و تجربه های فرد را از پیوند عاطفی و روابط بین شخصی تعیین می کند (بشارت ، گلی نژاد ، احمدی ، 1382).
نظریه دلبستگی توسط بالبی در یک مجموعه سه جلدی با عنوان دلبستگی و فقدان مطرح شد آزمون های تجربی این نظریه ابتدا به وسیله اینزورث[13] ،بلهار[14]، واترز[15] و وال[16] در مطالعات دلبستگی مادر-نوزاد انجام شد .طبق نظریه تکامل ، انسان به تعدادی سیستم رفتاری مجهز شده است که شانس بقا و تولید مثل وی را افزایش می دهند . از این سیستم ها می توان سیستم اکتشافی ، سیستم مراقبتی ، سیستم جفت گیری جنسی و سیستم دلبستگی را نام برد. در نوزادی ، دلبستگی عاطفی نسبت به یک یا چند نفر از مراقبان برا ی تامین حمایت، حفاظت و امنیت شکل می گیرد . وقتی موضوع دلبستگی (مادر) به اندازه کافی پاسخگو و حمایت کننده باشد آنچه که نظریه دلبستگی از آن تحت عنوان مدل های درون کاری مثبت از خود و دیگران نام می برد در فرد شکل می گیرد . وقتی موضوع دلبستگی غیر پاسخگو و غیر حساس باشد مدل درون کاری منفی از خود و دیگران در نوزاد تشکیل می شود .این مدل درون کاری شکل گیری و حفظ روابط نزدیک را در ادامه زندگی فرد تحت تاثیر قرار می دهند ( بشارت، کریمی، رحیمی نژاد،1385) .
یکی از مسایل بحرانی و عمده زمان کنونی برقرای محیط فیزیکی و اجتماعی سالم و مناسب برای کودکان می باشد زیرا عواملی که موجب برهم زدن محیط زندگی کودک می شود می توانند سلامت وی را تحت تاثیر قرار دهند بنا بر این باید زمینه های مناسب جهت مراقبت ، پرورش و اجتماعی شدن کودکان توسط جوامع فراهم گردد( بیات و خالدی پاوه ، 1390).
دلبستگی از عوامل تعیین کننده شخصیت فرد در بزرگسالی است . دلبستگی نقش سیستم تنظیم کننده ای که در درون فرد است دارا می باشد و هدف این سیستم در فرد وابسته، از لحاظ روانی معطوف به ایجاد احساس امنیت است .برخی از محققان نظریه دلبستگی را به عنوان رستاخیز دوباره روانکاوی و عامل مهم احیای دوباره این مکتب می نامند . از نظر جان بالبی[17]، دلبستگی یکی از نیاز های بنیادین انسان است . نظریه دلبستگی بر این باور است که
دلبستگی پیوندی جهان شمول است و در تمام انسانها وجود دارد بدین معنی که انسانها تحت تاثیر پیوندهای دلبستگی های شان هستند .بالبی معتقد است که یک شخص برای رشد سالم نیاز به پیوند عاطفی دارد و دلبستگی در انسان موازی نقش پذیری در حیوانات عمل کرده و در یک دوره حساس شکل می گیرد . در تحقیقاتی که توسط اینزورث[18] انجام شده نشان داده که سبک های دلبستگی به سه صورت دلبستگی ایمن، دلبستگی اجتنابی ،دلبستگی دوسوگرا (خوشابی، ابوحمزه، 1387).
یکی از موضوعاتی که در دو دهه گذشته تلاش و توجهات تجربی و نظری فراوانی را به خود جلب کرده است بحث هیجانات است این علاقه و توجه تا حدی می تواند به دلیل نقشی باشد که هیجان و تنظیم هیجانی در رفتار های بیرونی فردی ایفا می تماید . نظریه پردازان و دانشمندان مختلف تعاریف متعددی از هیجان ارائه داده اند اما در مجموع می توان گفت که هیجان رویدادی چند بعدی و پیچیده است که منجر به آمادگی برای عمل می شود ( حسینی ، خیر ، 1389).
هیجانها بخشی از زندگی روزمره ما را تشکیل می دهند ویژگی مشترک هیجانها این است که چه خوشایندو چه ناخوشایند ، تنهادر مغز باقی نمی مانند بلکه با تغییرات فیزیولوژیکی و بدنی همراه هستند.رشد بهینه در کودکان به محرک های محیطی حمایتی و رابطه قوی با مراقبان اولیه و برخورد و رفتار و نوع هیجانات اطراف آنان مانند رفتار والدین بستگی دارد میزان تاثیر والدین به فراوانی ، مدت ، شدت و کیفیت تماس هاس اجتماعی آنان با فرزندان شان مرتبط است (الکس مو کیلی[19]، روبرت دانتزر[20]، ترجمه گنجی و پیکانی ، 1384 ).
وُلز[21] در مطالعه نظریه های هیجان مطرح می کند که نظریه های هیجان در سه مدل اصلی می توان طبقه بندی کرد که عبارتند از :مدل فیزیولوژیک محور : هیجانات را به عنوان پاسخ فیزیولوژیکی با هدف حفظ بقا تبیین می کنند . مدل های شناختی: فرایند های شناختی را در تجربه و بیان هیجان مهم می دانند و هیجانات را بر اساس ارزیابی و فرایند های شناختی توضیح می دهند .مدل های شناختی /اجتماعی : تمرکز رویکرد تکاملی را در پاسخ به محیط با رویکرد ارزیابی شناختی جمع می کند و عامل های اجتماعی را برای تبین تجربه و بیان هیجان اضافه می کند . رابطه بین هیجانات، نقش های اجتماعی و تعامل اجتماعی مورد توجه این رویکرد است (حسینی و خیر، 1390).
این مطلب را هم اگر خواستید بخوانید :
خانواده مهم ترین عامل از میان عوامل متعددی است که می تواند باعث تسهیل رشد شخصیت با بازداری آن شود. رشد در اوایل کودکی ازطریق عوامل محیطی مانند خانواده شکل می گیرد، ولی تحت تاثیرمحیط اطراف و فرهنگ نیز میباشد(بهرامی،صالحی،پورمومنی،1382).
برخی از مولفان نیز بروز اختلال های روانی در کودکان و نوجوانان را از عمده ترین عوارض موجود اختلافات خانوادگی ، خانواده های گسسته با خانواده هایی می دانندکه بنا به عللی فرزندان خود را رها کرده اند ( سادوک[22]، کاپلان[23] ، 2003).
رشد بهینه در کودکان به تحرک های محیطی حمایتی و رابطه قوی با مراقبان اولیه مانند والدین بستگی دارد. یکی از مسایل مهمی که در زمینه روابط والدین و کودک مورد توجه قرار می گیرد، دلبستگی است .«دلبستگی» اولین بار توسط «بالبی[24]» مطرح شد .از نظر بالبی علاوه بر نیاز هایی که تاکنون به عنوان نیازهای نخسین در انسان شناسایی شده اند، نیاز دیگری نیز وجود داردکه تاکنون آنرا ثانوی می پنداشتند که همان نیاز وابستگی است.وی نیاز به دلبستگی را نیاز نخستین می داند یعنی از هیچ نیاز دیگری مشتق نشده است و نیاز اساسی برای تحول شخصیت به شمار می رود. او در نظریه خود معتقد است نوع رابطه مادر و کودک در سال های اولیه زندگی و میزان قابلیت دسترسی به مادر و میزان حمایت مادر از کودک هنگام احساس خطر، درجه حساسیت مادرانه و تکیه گاه ایمن بودن مادر برای اینکه کودک بتواند به کاوش در محیط بپردازد، سبک دلبستگی فرد را معین می کند(ویلیام کرین[25]،1934 ، ترجمه خوی نژاد و رجایی ، 1391).
نخستین پژوهش علمی در دلبستگی توسط اینزورث که یکی از محققان در این زمینه می باشد، انجام شد که بر اساس روش موقعیت نا آشنا، سه سبک عمده دلبستگی برای کودکان مشخص کرده است. 1: ایمن 2: ناایمن دوسوگرا 3: ناایمن اجتنابی. (لوییس[26] (1964) ترجمه دادستان و منصور، 1387).
افرادی که دارای دلبستگی ایمن می باشند در بزرگسالی و نوجوانی در ارتباط با دیگران راحت هستند و نگرش مثبت نسبت به خود و دیگران دارند و افراد با دلبستگی ایمن در برخورد با مسایل و موقعیت های هیجان زا با کنترل بیشتری برخورد می کنند و از کنترل هیجانی بیشتری برخوردارند (خوشابی و ابوحمزه، 1387).
[1] minuchin
[2]Sotoodeh
[3] – kaplane
[4]-Kiran
[5] Shamloo
[6] Kill
[7] Loman
[8] Bcunnar
[9] Elise
[10]Fisher
[11]Macleain
[12]attachment
[13] alnsworth
[14] blehar
[15] waters
[16] wall
[17] bowlby
[18]ainsworth
[19] Alex muchielli